تا رسیدم جلوی شرکت، یه ماشین از پارک اومد بیرون و ماشینو دادم جای اون. کیفمو ورداشتمو تندی از پله ها رفتم بالا. طبق معمول دیر رسیده بودم بازم خدا رحم کرد که زود جا پارک پیدا شد وگرنه دیگه خیلی دیر می کردم. سالن، پر بود از دختر و پسرهای جوان پر انرژی، هیاهوی شان تا بیرون ساختمان هم می آمد. دخترها در ردیف جلو و پسرها در ردیفهای آخر نشسته بودند. سالن داشت منفجر می شد. صندلی کم بود و خیلی از پسرها هم ته سالن، سر پا ایستاده بودند. پریسا برایم جا نگه داشته بود تا مرا دید سر رسیدش را از روی صندلی برداشت و با اشاره گفت که بروم آنجا. از بین جمعیت گذشتم و رفتم احوا عاشق بوی بهارم...
ما را در سایت عاشق بوی بهارم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 17:50